خانه | در مورد ما | خدماتپروژه های دانشجویی  |  مقالات کامپیوتری  |  طراحي  سايت | كاتالوگ الكترونيكي| شركتهاي عضو | نقشه سايت | لينكهاي مفيد | ارتباط با ما | درخواست نمونه پروژه ، سفارش پروژه جدید

««پروژه های برنامه نویسی»»

 پروژه های سی شارپ C#

پروژه های ASP.NET

پروژه های VB.NET

پروژه های ویژوال بیسیک 6

پروژه های Access

پروژه های ASP

پروژه های اسمبلی

پروژه های طراحی وب

پروژه های مولتی مدیا بیلدر

پروژه های فلش

پروژه های سی پلاس پلاس


««پایان نامه ها و مقالات»»
پروژه های کارآفرینی (1)
پروژه های کارآفرینی (2)

پروژه های مهندسی نرم افزار

پروژه های روش تحقیق

انواع پایان نامه هاي تمام رشته ها

گزارش کارآموزی تمامي رشته ها

مستند سازی و شیوه ارائه مطالب


««بخش اصلی»»
در مورد ما
خدمات قابل ارائه

شركتهاي سرويس گيرنده

طراحي وب سايت

طراحي كاتالوگ الكترونيكي

درخواست نمونه پروژه ها

ارتباط با ما


««سایر امکانات»»

سفارش پروژه ، درخواست قیمت

بانک مقالات و نشریات

تبادل لینک
انجمن بیتاسافت

نقشه سايت


روياي سفيد

نويسنده: بتول خيبري

بوي ياس‌ها و شكوفه هاي بهاري نوازشگر روحت بود . در را كه باز كردي ،‌ ديدي ، دستش را زده زير چانه اش . احساس كردي . نگاهش، انگشتان پايت را به زنجير بسته . خيزي برداشتي و خودت را به كناري كشيدي ، اما باز هم نگاهش بود و نقطه‌ي قبلي ، آرام در را بستي ،‌ضربه‌اي به در زدي ،‌چندين بار ، ولي جوابي نشنيدي . با خود گفتي : دفعه‌آخر است ،‌ اگر جواب نداد ،‌ بر مي گردم . ‌ترديد داشتي ، مطمئن نبودي دستت به در رسيد يا نه . كه صداي آرامي گفت : بفرما.

در را باز كردي ، نگاهش را بالا آورد ، مي خواستي مثل هميشه بنشيني و سر صحبت را باز كني ، تا شايد بتواني حرفي از زير زبانش بكشي ، ‌اما . . .
نگاهش خيس بود و چشمانش سرخ ، نمي دانستي بنشيني يا بروي. قدمي به عقب گذاشتي ، دستت را به چهارچوب در گرفتي ، با خود گفتي فرصت مناسبي نيست ، باشد يك روز ديگر ، يك پايت توي اتاق بود و پاي ديگرت مردد ، گفت : « سلام عليكم ؛‌كاري داشتي ؟ »

مي‌خواستي برگردي ، خنده‌اي خشك و كمرنگ‌ ترغيبت كرد ، گفتي : « مثل اين‌كه حوصله نداري». دندان‌هاي سفيدش نمودار شد و گفت : « فكر كردم آمده‌اي ازم جواب بگيري » . مي خواست جوابت را بدهد . برقي از خوشحالي در چشمانت دويد . از ته دل خنديدي ،‌نمي‌دانستي چه كني ، چشم‌هايت را بستي و فرياد زدي : « آخ جون ! بالاخره جواب رو ازت گرفتم .» ‌وقتي به خود آمدي ،‌كنارش نشسته بودي ،‌مات و مبهوت نگاهت مي كرد . دانستي زياده روي كرده‌اي ، سرت را به زير انداختي و گفتي: بايد بهم حق بدي ، آخه مدت‌هاست منتظر چنين لحظه‌اي هستم.

به خود آمدي ، بالاي سرش بودي ، مثل هميشه نگاهش به زير بود ، ضجه زدي ، ناله كردي ، فكر آبرويش را نكردي ، هميشه مي گفت : نه خوشحالي‌ات را فهميدم و نه ناراحتي‌ات را .
آن شب قول داد به فكر باشد با خود گفتي : نه ، هيچ وقت من پشت سرش راه نمي‌روم ، لباس سفيد دامادي را كه بپوشد ، هم قدش مي‌شوم ، خنديد و گفت : « مي خواهي خواهر شوهري كني .»
ولي خدا مي داند كه اصلاً اين حرف‌ها نبود ، بالاخره موافقت كرد.

دسته گل را به دستش دادي و جعبه شيريني را گرفتي ، در دلت غوغايي به پا بود ، نگاهش كردي ، مثل هميشه آرام بود .
توي اتاق نشسته بودي ، سايه اي از پشت شيشه‌ي هال آرام آرام نزديك شد ، همه داخل اتاق بودند ، مادر و پدر مريم ، برادر بزرگش ،‌فقط جاي مريم خالي بود ، گفتي حتما خودش است ، بهت گفته بود پدرم خيلي سخت گيره . قلبت مي خواست از سينه ات بيرون بياييد كه پدرش گفت : « از نظر شخص بنده مشكلي نيست». غرور سراپايت را فرا گرفت ، احساس رضايتي در وجودت قوت گرفت . نگاهي به مادرت كردي و گفتي : « پس مريم خانم بيان! تا همديگه رو ببينن».

كه پدرش گفت : « اما دخترم ! من چند تا شرط دارم ، اول اين‌كه آقا مهدي جبهه و جنگ رو بزاره كنار و دوم اين‌كه . . . »
كه مهدي بلند شد ، چهره اش سرخ سرخ شده بود گفت : «ببخشيد پدر جان ! با اجازه‌ي شما ، ديگر شرايط را نگوييد با شرط اول نمي‌توانم كنار بيايم . سايه ي دختر آرام آرام از پشت شيشه محو شد.

هر وقت مي گفتي حالا بيا بريم ، شايد جايي هم باشد كه با جبهه رفتنت موافقت كنن مي خنديدي و مي‌گفتي : دير نمي شود.

جمع آوري شده در تاريخ 19/06/1384 ساعت 20:58 توسط علي نجف زاده
بر گرفته از سايت : http://www.shahedmag.com

<<<<<<<<بازگشت